
دو تا ابريشمی چهارده صدتايی را به يك سال بافتيم. النگوهای دست مادرم را هم رويش گذاشتيم و يك عمو ترتره مدل 76 خريديم. سرخ رسوا! توی شهر لنگه نداشت. دو ميليون برای ما آب خورده بود و هنوز دويست تا بابتش به فروشنده بدهكار بوديم.
همان سال يكی از ما شش تا تجديد آورد. فرم روزنامه ها را بريد و سياه كرد و راهی ارتش شد. با همين سرخ رسوا آمديم و تحويلش داديم. پسربچه نحيفی بود. از دروازه گذشت و به صف پسربچه های ريز و درشت ديگر پيوست. از پشت ميلههای آموزشگاه بدرقه اش كرديم تا رفت و رفت و پشت كاجها گم شد. برای ابد گم شد.
ما با سرخ رسوا برگشتيم و هر بار كه جوش آورد٬ ميان فحش و كتك كاريهای پدر و مادرم به بهانه دلتنگی تكه جداشده مان اشك ريختيم. خوشبختها از كنارمان می گذشتند و به فلاكت ما می خنديدند.
سالها نامه می نوشت كه نه غذای حسابي مي خورد و نه خوب می خوابد. فقط تنبيه و ديسيپلين بی چون و چرای ارتش. سه سال گذشت و چون پولی نداشتيم بابت خسارت انصراف به ارتش بدهيم، تكه جدا شده ما همان جا ماند و دوره آموزشی اش كه تمام شد يك اتاق نم گرفته اجاره كرد. سياه تر و نحيف تر، كراكی از آب در آمد.
دستهايش آش و لاش، زير چشمانش نيلي و دستش كج
همين روزهاست كه لاشه اش را توی خرابه ای يا ميان لجن جويی پيدا كنيم و خانه مان را بابت مهريه زنش بفروشيم و از غصه اش همگي دق كنيم.