
جای دوستان خالی. هفته پيش دعوت شده بودم به يكی از اين سفره های سراندرپا سبز. گندم سبز انداخته بودند. شمع سبز روشن كرده بودند و روی ديس كاچي را هم با پسته تزئين.همه فاميل دور سفره نشسته و گوش جان به شر و ورهای فاطمه سادات سپرده.
فاطمه سادات مداحه اهل بيت با آمپلی فاير و دستك و دمبك معروفش صدر مجلس جدش نشسته بود و با نوای سوزناكی اشك زنها را در می آورد. زنها هم چنان شيون و زجه می كردند كه انگار سيخ داغ به ماتحتشان فرو كرده اند.
بعد مرثيه نوبت احكام رسيد. يكی در مجلس قبل مسئله ای پرسيده بود و جوابی گرفته بود كه فاطمه سادات در اين سفر اخيرش به بارگاه امام هشتم، دوزاری اش افتاده بود كه غلط ملت را حكم كرده است.
فاطمه سادات: يكی از خانمهای مجلس كه حاجتی داشت از من سوال كرده بود كه اگر از مكانهای مقدس شئ ای به عاريه ببرد به اين نيت كه اگر حاجت اش قبول واقع شد از سر آن، يك دست برگرداند، اشكال شرعی دارد؟ من هم گفتم نه ندارد!
اما اين زيارت آخر كه امام طلبيدم، از يكي از روحانيون منبری حرم واقعه ای را شنيدم كه نظرم را برگرداند. خانمها از اماكن مقدس چيزی بيرون نبريد. نيت كنيد و فقط بياوريد!
اين هم شرح واقعه: بنا به قول فاطمه سادات، يك اتوبوس از فلان كرخِلا به زيارت می رود و وقت برگشت ماشين روشن نمی شود. هرچه مكانيك می آورند، افاقه نمی كند. همه حيران می مانند كه اين چه حكمتی دارد. چند ساعتی معطل می شوند تا اين كه يكی از خدامين حرم سر می رسد و علت سركشی اتوبوس از حمل زوار را اشكالی در خود مسافران عنوان می كند. از زوار مرد جوانی با شنيدن اين جمله از هوش می رود و آب قند كه به نافش می بندند، زجه می زند:
العفو، العفو! من از سر نادانی يكي از كبوترهای حرم را با خودم آوردم به اين نيت كه با برآورده شدن حاجتم، با ده كبوتر ديگر به حرم برگردانم.
با اين ختم كلام فاطمه سادات، جمعت عَر آخر را هم زد و به سفره سراندرپاسبز حمله ور شد. زنها ملاقه ملاقه كاچی می كشيدند و مشكل گشا چنگ می زدند. نان و پنير و سبزی هم كه كم مشتری نداشت. می خوردند و برای غايبان مجلس می بردند. فاطمه سادات هم در حين تناول، قصه طلبيدن يك دفعه ای اش را برای دورو بَريها شرح می داد:
حاج احمد آقا رسوندم فرودگاه. ديدم صد و نود تا مداح مردَند و من يكی هم زن.
حاج احمد آقا گفتند: به جدت قسم فاطمه سادات كه من مثل دو تا چشم ام به تو اعتماد دارم. اما به اين صد و نود تا مرد نه!
با چشم گريون داشتم برمی گشتم كه آقا قربونش برم يك فرشته را فرستاد. يك دخترخانم مثل پنجه آفتاب. دختر يكی از اين مداح های معروف كه جای پدرش اومده بود. آره خانم جون آقا اگه بطلبه، وسيله اش هم جور می شه.
خوب دوستان حاج احمدآقا هم حق داشت. قبول كنيد كه قضيه فاطمه سادت و صد و نود نفر مرد خيلي با فاطمه سادات و هشت تا مداح توفير دارده!
بگذريم غرض از نقل اين ماجرا اين بود كه توصيه كنم مبادا از اماكن مقدس چيزی بلند كنيد. به قول فاطمه سادات فقط بخريد و بياوريد. اين حاج خانمی هم كه تشريف برده مكه و پرده خانه خدا را چيده، اگر به جای اين دستبرد شاهكار نيت می كرد و چند توپ پارچه می آورد، شرطه ها چوب تو فلانش نمی كردند.
يك لحظه چشم به چشم شديم. مكث كرد اما حافظه اش لنگيد. گناهی هم نداشت چون من انگار از او پيرتر شده بودم.
روبه روی هم، پشت دو ميز مجاور نشسته بوديم و هر كدام لقمه هايمان را از هول زمان به شتاب می بلعيديم. پيراهنش چرك و چروك. ته ريش و كفشهای واكس نخورده. يك شكم ورآمده و سر نيمه طاس. عشق قديم من ساندويچ اش را با ولع می بلعيد و و هر لقمه را با جرعه ای نوشاب سرازير شكم گنده اش می كرد.
يادم افتاد به آن بوسه های آتشين. به آن همخوابگیهای پنهانی و همه چيزهای خوبی كه بر ما گذشته بود.
آشنايی ندادم. گذاشتم سرخوردگی از اين ديدار دوباره فقط برای من باشد. نه از بابت این که زشتی مرا نبیند. نه! نخواستم از تماشای تکیدگی من٬ او هم افسوس گذشته را بخورد.
می پرسه به كي رای ...
خود برج زهرمار: به دست خر!
آها مثل دفعه قبل؟ نكنه باز هوس كردی گدا گشنه ها مملكتو به ...
بعد شروع می كنه به ور ور كه اگه رای ندی لولوهه دوباره انتخاب می شه. اگه رای ندی لولوهه ما رو می خوره. اگه رای ندی جنگ می شه، بيكاری می شه، درد بي درمون می گيريم ها!
به تخ... .
مگه تو تخ... هم داری؟
تخمك كه دارم.
گرچه از قديم گفتند سگ زرد و شغال برادرند اما لولوهه سگش شرف داره به اين فرشته های نجات پلاستيكی. مثل كف دسته. صادق و يك رو. اگه بخواد بزنه، خودش با دست خودش چماق را وسط ملاجت پايين می آره. تكليفت روشنه. می دونی با سگ هار طرفی. اما اون يكی دستشو از آستين لباس شخصي بيرون می آره كه نفهمی از كجا خوردی. مثل زن اصفهانی می مونه. از رو آباد و از زير خراب. مشاطه ای است مادر به خطا. عفريته را با رنگ و لعاب جای ماه شب چهلرده تو پاچه آدم می كنه.
آره جان دلم. رای نمی دم كه تكليف يكسره شه. يا لولوهه ما رو بخوره يا بلكه ما يك تكونی به خودمون بديم و ...
ما دلمان باهم صاف نمی شود. حداقل در مورد من اين گونه است.
سالهاست شور زندگي را در من كشته ای. فاصله را با پير كردن من پر كرده ای و حال در من همان ابروهای پيوسته، زيبايی قديم و دخترك خوش سر و زبان گذشته را می جويی؟
شكم من ورآمده، سه خط ظريف گوشه چشمهايم نشسته و ميان گيسهايم هزار تار سفيد جا خوش كرده اند
زن شده ام. زنی بس جاافتاده
دو تا ابريشمی چهارده صدتايی را به يك سال بافتيم. النگوهای دست مادرم را هم رويش گذاشتيم و يك عمو ترتره مدل 76 خريديم. سرخ رسوا! توی شهر لنگه نداشت. دو ميليون برای ما آب خورده بود و هنوز دويست تا بابتش به فروشنده بدهكار بوديم.
همان سال يكی از ما شش تا تجديد آورد. فرم روزنامه ها را بريد و سياه كرد و راهی ارتش شد. با همين سرخ رسوا آمديم و تحويلش داديم. پسربچه نحيفی بود. از دروازه گذشت و به صف پسربچه های ريز و درشت ديگر پيوست. از پشت ميلههای آموزشگاه بدرقه اش كرديم تا رفت و رفت و پشت كاجها گم شد. برای ابد گم شد.
ما با سرخ رسوا برگشتيم و هر بار كه جوش آورد٬ ميان فحش و كتك كاريهای پدر و مادرم به بهانه دلتنگی تكه جداشده مان اشك ريختيم. خوشبختها از كنارمان می گذشتند و به فلاكت ما می خنديدند.
سالها نامه می نوشت كه نه غذای حسابي مي خورد و نه خوب می خوابد. فقط تنبيه و ديسيپلين بی چون و چرای ارتش. سه سال گذشت و چون پولی نداشتيم بابت خسارت انصراف به ارتش بدهيم، تكه جدا شده ما همان جا ماند و دوره آموزشی اش كه تمام شد يك اتاق نم گرفته اجاره كرد. سياه تر و نحيف تر، كراكی از آب در آمد.
دستهايش آش و لاش، زير چشمانش نيلي و دستش كج
همين روزهاست كه لاشه اش را توی خرابه ای يا ميان لجن جويی پيدا كنيم و خانه مان را بابت مهريه زنش بفروشيم و از غصه اش همگي دق كنيم.
سردر بخشداری نوشته اند: ستاره ژنو تشكر تشكر
آره ستاره خان سپاس كه از پاقدمت ما هم شديم شهرستان نشين. البته خر همون خر است، فقط اسم پالان شده زين و برگ. هنوز هم مردم با كارد و چماق و تازگي ها هم نارنجك جنگي باهم تصفيه حساب می كنند.
مواد فروشه راست راست توی ميدان مي چرخه و نوجوانها را ناجور به هوس مي اندازه. كاسبه آب به جنس اش می بنده و جيبت را جارو می كنه. راننده باقي پولت را دود اگزوز می كنه و به ريشت مي خنده. كارمند بانك مچلت می كنه و مي رينه توی اعصابت
تلفن ات را قطع می كنند. شير گازت را می بندند و برقت را خاموش.
جواب اين است: اشتباه شد!
روز روشن مالت را می دزدند، زنت را انگولك می كنند و زيادی هم كه حرف بزنی سرت را بيخ تا بيخ می برند و می گزارند روی سينه ات.
شهرستان گداها، شهرستان معتادها و نزاع های گله ای
شهرستان خر تو خر مجسم
شهرستانی از تفاله ها
يكی از آن همه حاشيه ای كه پايتخت بالا آورده است.
ويرانه ای غبارآلوده و نور كه از هر شكسته دری، پنجره ای و خرابه ديواری باريكه باريكه گرد هوا را می رقصاند. هراسان بودم. كفتری پيش رويم خود را به در و ديوار می كوبيد و راه آسمان می جست.
بال بال می زد. حيران بودم كه دو مرغ دريا آمدند و توك توك سينه كفتر را دريدند. قلبش را دو تكه كردند و بلعيدند.
خواب بود. خواب شبانه. تعبير روزش يكی شد كه تمام طول شب را موی كنده بود، سر به ديوار كوفته و دهانش كليد شده بود. يكی كه مثل بختك تمام زندگی ام، روح و قلبم را با غم اش زخم می زند.
پيشترها تصورم بر اين بود كه زن خيانت پيشه را پول، حس مادری يا ترس از ملامت ديگران وادار به پنهان كاری می كند. جمع معشوق و شوهر را حقارت زنانی می دانستم كه دل ِ كندن از يكی و شروع دوباره با ديگری را ندارند.
حال كه دامن خود را آلوده ام، نه به پولش محتاجم، نه مادرم و نه باكی از دهان دروازه مردم دارم.
تنها شرمم می آيد اعتراف كنم سراسر روياهايم از آن مرد ديگری است.
«كراكی» يك سرباز تركهای سيه چرده است كه جوشهای چركی سرخی صورتش را پاك از ريخت انداخته. با مامور حراست مترو دست به يقه شده و مردم از دور تف و لعنتش میكنند.
مامور شكم گنده ريشو می زند توی دهانش. چپ و راست!
- كراكی. بیشعور كراكي. كثافت كراكی...
كت بسته میبرندش. خون و كف از گوشه های لبانش سرريز گريبان وتخم چشمهايش وحشی وحشی.
ياد خرسهايی میافتم كه پشت ميله های فلزی چنگالهای خونیشان را به كف سيمانی قفس میكشند. انگار مسافران منتظر هم به همان خباثت تماشاگران باغ وحش اند.
گرفتار بودم. قصه اش هم درازه دراز. مثل قصه حسين كرد شبستری كه هر نقالي بسته به مزاجش، شاخ و برگ من در آورديش را زبادتر می كند
اول هفته با يك آچار فرانسه افتادم به جان دستگاه خدا تومانی كه خير سر جد و آبادم پمپ سوخته اش را تعويض كنم. به قول معروف: آمدم ابرو را درست كنم زدم چشم را كور كردم!
طول هفته را دربه در اين شركت و آن شركت كه شايد اصل قطعه خرد و خاكشيرشده را پيدا كنم و دست آخر نااميد از همه جا يك شيشه گری به تارم افتاد كه گرچه نمی توانست تعميرش كند اما دست دوم قطعه را سراغ داشت و با چهارصد تا هزاری ناقابل توی پاچه ما كرد. فردا كه ولی نعمتم از فرصت مطالعاتی اش برگردد، ده تا چشم هم قرض كند نمی تواند اصل را از فرع تميز دهد.
آخر هفته را هم رفتم خانه. حتما بايد يكی خودكشی كند، يكی كراكي از آب درآيد و بقيه هم تصادف تا دلی با دل ديگر صاف شود!